زندگي مامان و بابازندگي مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره
عشق مامان و باباعشق مامان و بابا، تا این لحظه: 20 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

ما هنوزم ني ني نداريم

وقتی فهمیدم یه کنجد کوچولو تو دلمه!

1393/6/16 9:50
نویسنده : مینا
1,498 بازدید
اشتراک گذاری

سلام بر کنجدم که از بهشت اومد تو دل مامانیش...

این ماه اولین ماهی بود که منو بابایی واست دعوتنامه می فرستادیم! اونم نه خیلی منظم و دقیق! من خیلی غصم بود... گاهی وقتا که بابایی می گفت نی نی مون حالا تو دلته! می گفتم نه باااااباااا! نی نی کوجا بود...

بابایی می گفت من 90 درصد مطمینم نی نی داری و من می گفتم دریغ از 10 درصد.... خلاصه که خیلی نا امید بودم! روز 26 پری تو نی نی سایت دیدم خیلی ها یه هاله کمرنگ رو بی بی چکشون دیدن! منم زودی تحت تاثیر قرار گرفتم و پنهونی یه بی بی چک گذاشتم! بعد از یه نیم ساعت یه خططط خیلی کمرنگ دیدم! که اصلا تو عکسم مشخص نبود! خلاصه باز به بابایی هیچی نگفتم و فردا صبحش دوباره یکی تست کردم! این دفعه پررنگ تر،ولی بازم خیییییییییییلی کمرنگ! خلاصه گفتم باز به بابایی نمی گم ولی دلم نتونست تحمل کنه! نشونش دادم... اولی را که گفت توهمه! ولی دومی را تو نور یه خط می دید! گفت دل به این خطا نبند! رفت واسم 10 تا بی بیی چک با 10 نوع مارک مختلف خرید... خلاصه فردا صبح و عصرم یکی دیگه تست کردم و بااااااز کمرنگ! دیگه طاقت نیوردم! روز 29 ام رفتم ازماااایش.... ساعت 9 بود رفتیم! گفتند 11 و نیم اماده می شه! بابایی قرار شد بیاد دنبالم دو تایی بریم جواب بگیریم... ساعت دیر می گذشت ! تو این مدت یه برگه ازمایش جعلی درست کردم و یه نامه از طرف نی نی کوچولو به بابایی...! رو برگه ازمایش تو قسمته مشخصات  اسممون و سنمون و تاریخ های مهم را نوشتم! تو قسمت جوابم نوشتم :

Mina : Mother

.... : Father

Nini : yeeeeeeeessss

posetiiiiiive

خلاصه ساعت 11 شد و بابایی اومد دنبالم! نذاشتم اون پیاده شه! گفتم جوابو می گیرم و میام! قلبم داشت می زد بیرون که جواب را بهم دااااد! بتام 56 بود! دیگه اینقدر این چند وقته در این مورد تحقیق کردم که مطمین بودم مثبته! اونو گذاشتم تو کیفم و از جعلی را در اوردم! تا اومدم تو ماشین بابایی داشت ازم فیلم می گرفت! گفتم برو یه جا خلوت تر تا ازمایشو بهت بدم... خلاصه برگه ازمایشو دااااادم کلی فیلم گرفتیم و دو تاااایی خندیدم! و از اون روز فهمیدیم زندگیمون سه نفره شد....

علایمی که داشتم فقط گه گاهی زیر دلم تیر می کشید و کمر درد! همیییییییین! الانم خدا را شکر خوبه خوبم! انشالله که ویارم نداشته باشم.... بازم خدایا صد هزااااااااار مرتبه شکر.....

پسندها (3)

نظرات (3)

مامان عليرضا
16 شهریور 93 17:11
سلام مینا جونم.منم علیرضا قد کنجد بود فهمیدیم که داریمش و تا مدتها بهش میگفتیم کنجد ایشالا که کنجد جونت صحیح و سالم بیاد تو بغلت
زهرا
17 شهریور 93 15:13
از اول هفته تو اداره درگير يه دوره آموزشي هستيم از ساعت 7 صبح تا 11-10 شب خيلي خسته بودم اما امروز خستگيه سه روزه كه در رفت هيچ فكر كنم تا آخر هفته هم كه همچنان 16-15 ساعت قراره اداره باشيم شارژ هستم. اين خبر بهترين خبر هفته هاي اخيره. اميدوارم بهترين و شيرين ترين خاطرات زندگي تون رو تو اين 9 ماه تجربه كنيد و بدون ويار از بارداريت لذت ببري عزيزم. مواظب خودت باش. ميبوسمت
مامان آینده
18 شهریور 93 11:25
مبارک باشه مینا جووووووووووووووووووون انشاالله همیشه شاد و خندون باشی عزیزم مواظب خودت ببخشید خودتون باشید